آشنای بمپور
واله و شیدا شدم من از وفای دلــربا
خرم آن ساعت که در گلزار سبز مـــکران
مثل قمری هم شنیدم آن صدای دلربا
دیده ات را روشنی ده هم از آن روی گلش
توتیای جمله نرگس خاک پای دلـــــربا
شاد و خرم میشوم از گلشن بمپور عجب
نزد دلبـــر بوده ام مـــن آشنای دلــــــربا
مکران باشد سراسر همچو فردوس برین
بــهر شادی خوش بود آنجا لقای دلــــربا
نغمه را اینک مخوان بلبل در این گلزار گل
گوش جان بسپار به لحن و آن نوای دلربا
بس که از بستان بمپور عطر دلکش می وزد
بوی ریحان میرسد از شانه های دلربا
بنگــر از وصل تو جانا بهــــر زخــم اندرون
مــــرهمی بهتر نباشد از لقای دلــــربا
من که شــــیدا میشوم از آن لبان لعل او
بوسه واجب میشود بر غنچه های دلربا
زانکه نقش صورتش زیباتر از گل دیده ام
مرحبا گویم همیشه بر خدای دلــــــربا
عبدالغفار کرد بتاریخ ۱/۲/۸۷