picture

بعد از فوت پدر مسئوليت اداره فرزندان، خانواده و حوزه علميه به عهده برادر بزرگوارم مرحوم حضرت مولانا قمرالدين قرار گرفت. ايشان به طور مداوم چند روز از هفته را به شيبان آمده و به  رتق و فتق امور می پرداختند. در ايام فصل تابستان کلاً در شيبان حضور پيدا کرده و با نهايت تلاش، جای خالی پدر را آنطور که مورد رضايت همه بود، پر می کردند. من و برادرانم شهاب الدين و نجيب الدين و خواهرزاده هايم محی الدين، بدرالدين و محمد اکرم در آز زمان شاگرد بوده و در ايرانشهر در منزل ايشان زندگی مي کرديم. او انصافاً برای همه ما پدری دلسوز و آرزومند موفقيت همه ما بود. من و محی الدين به مرکز آموزش کشاورزی رفتيم و در سال تحصيلی 1348 _ 1347 در آن مرکز مشغول به تحصيل شديم. چون مرکز تازه تأسيس بوده و با شيوه نوين اداره می شد (قبلا فقط دبيرستان و دانشسرا وجود داشت) برای ورود به آن، امتحان و مصاحبه برگزار شد. در امتحان کتبی قبول شديم و نوبت به مصاحبه رسيد. رئيس مرکز، افسر وظيفه ترويج به نام خسرو سنندجی بود. در جلسه مصاحبه حاج آقای سيد احمد خرده گير معاون، حاج ملک محمد ايزدپناه حسابدار، حاج ملک محمد کيانی، حاج عبدالواحد کشاورز و تعدادی ديگر که نمی شناختم حضور داشتند. نگهبان در، افراد را برای انجام مصاحبه به نوبت صدا می کرد تا نوبت به من رسيد. محل مصاحبه خارخانه ای بزرگ بود و اطراف آن را هر از گاهی آب می زدند تا با وزش باد سوزان بمپور خنک شود (معمولا در تابستان به علت نبود برق کليه مردم از خارخانه استفاده می کردند که بسيار خنک و جالب بود). بالاخره وارد شدم و روبروی رئيس يعنی سروان خسرو سنندجی ايستادم. گفتند خود را معرفی کنيد. پس از شرح حال مختصری از خود، نام پدر را گفتم. گويا ايشان شنيده بود که پدر کيست و از چه جايگاهی برخوردار است. سپس رو کرد به يکی از حاضرين و گفت : آيا ايشان را می شناسيد؟ بنده خدا بدون معطلی پاسخ داد : نه. سروان سنندجی مبهوت ماند که چطور کسی خود را فرزند شخصيتی مشهور مانند حضرت مولانا معرفی کند و ديگری که تا امروز صدها بار حضرت مولانا را به آقای سنندجی معرفی کرده و از بزرگواری ها و خوبی های او گفته است، فرزندش را نداند و نشناسد. بالاخره بحث بالا گرفت و آقای سنندجی گفت : ايشان می گويد فرزند حضرت مولاناست و شما ايشان را رد می کنيد و نمی شناسيد. همهمه ای برپا شد و در همين اثنی جناب آقای حاج سيد احمد خرده گير که مشغول نوشتن بود، با آن حالت جوانی و شادابی و با صدای بلند که از ويژگی های ايشان بود، دادی عجيب کشيد و همه را ميخکوب کرد و گفت : من می شناسم. من مريد پدر ايشان هستم و ايشان آقازاده من است. اين بچه، حميد است. ايشان در کلاس چهارم در دامن نيز شاگرد من بوده است. آقای محترم شما ايشان را بهتر از من می شناسيد، چرا بد کرديد؟ چه عاملی باعث شد اين لکه ننگ را تا ابد بر خود بگذاريد؟ دعوای بين اين دو نفر و مبهوت ماندن سروان سنندجی و گريه ناشی از بغض من، صحنه جالبی را بوجود آورده بود. همه من را فراموش کرده بودند و مصاحبه بی مصاحبه. کل جلسه، آن فرد را نکوهش می کرد. پس از دقايقی آقای سنندجی به سراغ من آمد. اشکهايم را پاک کرد و صورتم را شست و با افسوس گفت : من پدر شما را نديده ام ولی با توجه به بحث هايي که اينجا شد، من هم مريد شدم. شما برادر کوچک من هستيد و شما قبوليد. بغض کرده از آنجا بيرون آمدم. همه دانش آموزان گوش ايستاده بودند و بهت زده پچ پچ می کردند. با سرعت سوار وانتی شده و از بمپور به ايرانشهر رفتم. مرحوم حضرت مولانا قمرالدين رحمت الله عليه بعد از نماز عصر که از مسجد به منزل می آمد، در محل در ورودی من را ديد. پس از سلام با عصبانيت گفت : چرا قيافه ات اينطور است، چرا بغض کرده ای؟ بغضم ترکيد و شروع به گريه نمودم. ماجرا را گفتم. سخت متأثر شد و فوری دادگاه صحرايي تشکيل و معتمدين، شب هنگام در منزل جمع شدند و فردی که من را نمی شناخت، آورده و يکسره نکوهش کردند. خلاصه پس از پايان سال های درس، مشق و کلاس، خدمت سربازی را به عنوان سپاهی ترويج در منطقه گرگان و دشت به پايان رساندم. در آن زمان ساير برادران و عزيزانم نيز هرکسی به طريقی وارد کار شده بود، برادرم شهاب الدين به منابع طبيعی رفت، نجيب الدين در آموزش و پرورش معلم شد و من نيز در سازمان ثبت اسناد و املاک کشور استخدام شدم و حکم مميزی ثبت اسناد ايرانشهر را دريافت نمودم. پس از مراجعت به ايرانشهر، در يکی از روزها که از ايرانشهر با اتوبوس عازم دامن بودم يکی از عزيزان که روی ما حساس بود و آرزو داشت که خانواده ما مشکلی نداشته باشد، از من سؤال کرد که چه می کنی؟ با آن روحيه جوانی و ذوق کار کردن و استقلال فردی که داشتم، پاسخ دادم : پس از پايان خدمت سربازی که به عنوان سپاهی ترويج و آبادانی در گرگان خدمت کردم، حکم مميزی اداره ثبت ايرانشهر را از ثبت کل تهران دريافت نموده ام و تا چند روز ديگر سر کار می روم. يکدفعه متوجه شدم که اين بزرگوار از گفته من سخت متأثر شد و پس از مکثی گفت : اين کار به در تو نمی خورد. برو استعفا کن. تعجب کردم. يعنی چه ؟ چرا استعفا کنم؟ دلايل مفصلی را گفت که به نظرم از خيرخواهی بود. صبح روز بعد عازم تهران شدم. ضمن تقديم استعفا به ثبت کل، به سراغ سازمان شرکت های سهامی و زراعی رفته و از آنجا حکم گرفتم. البته دوست خوبم جناب آقای مجيد ريگی که انصافاً انسانی شايسته، بزرگوار و لايق است و با هم در ثبت اسناد استخدام شده بوديم، در آن اداره شروع به کار نمود و در حال حاضر رئيس اداره ثبت است. پس از گرفتن حکم و بازگشت به ايرانشهر برای شروع به کار قصد رفتن به بمپور داشتم. در محل پمپ بنزين قديم ايرانشهر که مربوط به آقای پايدار بود، جيپی را ديدم که بشکه ای رنگ و روی رفته در عقب آن گذاشته و دو جوان مشغول دريافت گازوئيل بودند. جيپ با آرم و نام شرکت سهامی زراعی بمپور بغل نويسی شده بود. سوال کردم که ماشين متعلق به شرکت سهامی زراعی است؟ پاسخ مثبت بود و گفتند اگر می خواهی، می توانيم با هم برويم چون حدود 20 کيلومتر جاده خاکی دارد. من در اوج جوانی بودم، با کفشهای ورنی، موهای قشنگ، لباس اتوکشيده، ادکلن جيکا، چطور دلم می آمد با اين دو نفر که لباسهای کهنه پر از گازوئيل به تن داشته و دست و رويشان گريسی و جيپشان قراضه بود، همسفر شوم. بنابراين آدرس شرکت را از آنها گرفتم تا خود به آنجا بروم. صبح روز بعد عازم بمپور شده و برای اولين بار به شرکت رفتم. خانه های تازه ساز، خاکهای دپو شده، مسيرهای تو در تو، ماسه بادی های سرگردان و خلاصه گرمای هنوز به ظهر نرسيده، قشنگ نوازشم می دادند. پس از ورود به دفتر رفتم و سراغ مدير عامل را گرفتم. ساعت 10 صبح بود. گفتند ايشان منزل است ولی صبر نکردم و به منزل ايشان رفتم. پس از دق الباب ديدم يکی از همان دو نفر ديروزی با همان ريخت و قيافه جلوی در حاضر شد. گفت : بفرماييد. گفتم : مديرعامل را می خواهم. در جوابم گفت : مديرعامل به دفتر خواهد آمد، شما برويد. دوباره به دفتر برگشتم. ديدم جل الخالق، همان شخص که ديروز ديده بودم و امروز هم در را باز کرد، با همان وضع و قيافه با مقداری کاغذ و کلاسور آمد و در دفتر مديرعامل و روی صندلی مديرعامل نشست. از بنده سوال کرد چيه؟ بفرماييد، چکار داريد؟ با شرمندگی از افکار کودکانه ام، حکم استخداميم را به همراه گزارش ورود که از قبل آماده کرده بودم به ايشان دادم. نيم نگاهی به آن انداخت و در گوشه ای گذاشت. گفت : بگو ببينم اهل کار و آماده کار هستی؟ گفتم : بلی. گفت : نه اين کفش ورنی و اين شلوار اتوکشيده و پيراهن گل گلی و موی تافت خورده تو به درد کار می خورد و نه ما آماده پذيرفتن چنين همکاری هستيم. اگر قرار است با ما باشی و سالها خدمت کنی و در سازمان با نام نيک يادت کنند، رضايت مردم را فراهم کن. رضايت مردم صرفاً از طريق کار خوب و صادقانه بدست می آيد و لاغير. خود را اصلاح کن و فردا برگرد. به خانه بازگشتم و سر را تراشيدم. فردای آن روز پيراهن و شلوار عادی کار به تن و پوتين سربازی به پا کردم، و بدون کرم و ادکلن به محل کار رفتم. ايشان از اين وضعيت من بسيار راضی شد و دستور داد مسئوليت برداشت گندم را آنهم با پای پياده در کل حوزه شرکت سهامی زراعی بمپور، از بالای نوک جوب تا پايين ميرآباد، به عهده بگيرم.

 

همانگونه که قبلاً گفتم، من توانستم با زحماتی طاقت فرسا و عملکردی به ياد ماندنی، پس از برداشت گندم، کارنامه ای خوب را ارايه نموده و نمره عالی دريافت دارم. البته در اين راه از مساعدت های ويژه حاج بختيار اميريان، حاج اسفنديار اميريان، حاج ابراهيم آچاک، حاج لال محمد سياری نژاد، حاج محمد آبرون، حاج محمد باصره، حاج عظيم دهميری، برادران طوقی، مولوی عبدالمجيد دينارزهی، حاج بهرام سازمند، حاج مرادبخش بندی، خيرمحمد سازمند و احمد ديناری در مچوقاسم و نيز خداداد بمپوری در ملک آباد و گل محمد رودينی، حاج دادمحمد رودينی و خيرمحمد ملازهی در خيرآباد و در ساير روستاها کم و بيش برخوردار بودم. کار ادامه داشت. آقای مهندس نورمحمديان مديرعامل وقت که در آشنا کردن من با کار، زحمت فراوان کشيده و در واقع فونداسيون شروع خدمت اينجانب با درايت ايشان انجام شده بود، پس از مدتی انتقال يافت و آقای مهندس صميميان به جای ايشان آمد. مردی درست در جهت عکس مهندس نورمحمديان. صميميان اهل کار نبود، بيشتر به امور شخصی خود می رسيد و به کسی که در شرکت، کار خوب ارايه می کرد، بی توجهی نشان می داد به طوری که در پايان خدمتش پرونده ای مملو از اوضاع درهم ريخته و نابسامان از خود به جای گذاشت. يک روز مرا احضار کرد و گفت که بايد به جای انجام چندين کار، فقط يک کار را انجام دهم. من نيز پذيرفتم و از کارهای اضافی معافم کرد. سپس حکم تأسيس مرغداری را که کاری جنبی و صرفاً درآمدزا برای شرکت بود، به اينجانب داد. از اصطبل های مسير نوک جوب استفاده شده و مرغداری پنج هزار قطعه ای با تلاش و همت فراوان راه اندازی گرديد. دو ماه از نگهداری جوجه ها می گذشت و حسابداری شرکت فروش را آغاز کرده بود. مرغداری به حدی رونق يافته بود که مديرعامل و سايرين همه حيرت زده شده بودند. به تدريج حسادت ها و پچ پچ ها شروع شد که چرا ملازهی کارش هميشه نمود دارد. هر روز صدها نفر در جلوی مرغداری صف کشيده و جوجه های چاق و چله را خريداری کرده و می بردند. حال و هوايي بود. يک روز عصر وارد مرغداری شدم و ديدم که مديرعامل در گوشه ای ايستاده و عده ای به شمارش جوجه ها مشغولند. از اينکه کارها به خوبی پيش می رفت، خوشحال بودم. غافل از اينکه آن شيطان صفتان برای مچ گيری آمده بودند. استغفرالله العظيم. پس از شمارش، آقايان با خوشحالی اعلام کردند که 352 قطعه جوجه کم است. رو به من کردند که موضوع چيست؟ گفتم : بسيار درست است. از آقای قاسم سيه چهره حسابدار شرکت که در محل حاضر بود، خواستم ليست حواله های صادره جوجه های تلف شده را بياورد. گفتند : ساختگی است. به کارگران دستور نبش قبر دادم، چرا که جوجه های تلف شده را به منظور جلوگيری از شيوع بيماريها، با آهک ضدعفونی و در همان محل دفن می کرديم و اجازه نمی داديم در فضای باز رها شوند. بالاخره چاله ها باز شد و در برابر چشمان مديرعامل نابکار، تک تک لاشه ها شمارش شد و به عدد 352 ختم گرديد. حاج ابراهيم آچاک، حاج بختيار اميريان و حاج عظيم دهميری از اين سلامت کار بسيار خوشحال شده و به تحسينم مشغول شدند. با افتخار و خيالی راحت از آنجا خارج شدم. مديرعامل نگون بخت مرا به دفتر دعوت کرد و گفت : چون آدمی مسلط، فعال و علاقمند هستيد بهتر است مرغداری را رها نموده و کاری نو را آغاز نماييد. سپس کشت 30 هکتار پنبه آنهم به طريق فول مکانيزه را برعهده من گذاشت. کشت پنبه برای من چيز مهمی نبود چرا که 2 سال سربازی را به عنوان سپاهی ترويج و آبادانی در منطقه پنبه خيز کشور يعنی گرگان و دشت گذرانده بودم. به شهادت دوستان هم دوره ايم، تنها فردی که توانست پنبه را خوب بشناسد و با آفات آن مبارزه کند و با آن سن کم مسئوليت تعدادی فرودگاه سم پاشی و مبارزه با آفات پنبه را مستقيماً عهده دار باشد، من بودم. زمانی که در منطقه علی آباد کتول شرکت های سم فروش و دلالهای سم با تأمين سموم غير مؤثر قصد تجارت نامبارکی را داشتند، با آنها مبارزه کردم. با شناسايي دقيق آفات پنبه از کارادرينای برگ خوار تا کنه، شته، کرم غوزه و کرم خاردار، همه نوع مبارزه ای را فراگرفته بودم و با عملکرد خوبم در حفظ نباتات گرگان باعث رونق پنبه و سود کشاورزان گرديده و بارها مورد حمايت و تشويق مافوق قرار گرفتم. بنابراين کشت پنبه در بمپور برای من به هيچ وجه مشکل نبود و آن را به راحتی شروع کردم.

در محدوده مچوقاسم 30 هکتار زمين خوب و مناسب را تهيه و نسبت به کشت اقدام کردم. پس از رشد پنبه و هجوم آفات و بيمار ها با همکاری مؤسسه بررسی آفات و شخص جناب مهندس باروتی در محل مزرعه مستقر شديم و دقيقاٌ امور توليد، رشد و دگرديسی آفات را بررسی و با آنها مبارزه کرديم. کار ما گرفت و کشت پنبه رونق يافت. پس از گل و باز شدن غوزه ها، پنبه ها درآمد و تعداد زيادی از دختران، پسران، پيران و جوانان با دريافت دستمزد نسبت به جمع آوری پنبه اقدام نمودند. مزرعه يکدست سفيد بود، چون قلب ها سفيد و پاک بود. باز پچ پچ ها شروع شد، چرا که تراکتورهای تريلر بند، پشت سر هم پنبه را به انبارها منتقل می کردند و انبارها مملو از پنبه بود. شب هنگام مديرعامل بی خرد و تعدادی از دوستان دمدمی مزاج و بيکاره اش، سراغ خران ولگرد روستا می روند و آنها را به طرف مزرعه هدايت می کنند. صبح که برای شروع کار به محل شرکت آمدم، به دفتر مديرعامل احضار شدم. مديرعامل که مانده بود چه کند، گفت : آقای ملازهی مزرعه پر از الاغ است. خنده ام گرفت. گفتم : جناب آقای صميميان، بنده دشتبان و نگهبان مزرعه نيستم. بنده مسئوليت کشت، پرورش و بررسی آفات و بيماري های پنبه و نهايتاً عمل آوری آنها را دارم. چرا بهانه می آوريد، باز به کجا بروم؟ ايشان بدون معطلی گفتند : به منزل برويد. حقوق و مزايا و مأموريت و اضافه کارتان را هم بگيريد ولی سر کار نياييد (چرا که تعدادی از همکاران من يا معتاد، يا بدون اطلاعات و بی سواد، يا تاجرهای دگرگونه و يا بی عار و بی مسئوليت بودند). گفتم : آيا واقعاً بايد به منزل بروم؟ ايشان گفتند:  آری، بايد به منزل برويد. گفتم حاضرم ولی به اين شرط که روزانه 18 تومان برای بکارگيری 3 نفر کارگر در باغ عمران که پايين تر از منزل مسکونيم و در انتهای شهر بمپور می باشد، به من پرداخت شود تا بالاخره در آنجا مشغول به کار شوم و از چشمان شما دور باشم. پذيرفت و دستور داد روزانه 18 تومان بليط کارگری از اينجانب پذيرفته شود (3 نفر کارگر). ظرف مدت 5 ماه زمين رها شده باغ عمران تبديل به پارکي قشنگ و آراسته شد که انواع گلها و درختان زيبا و هم چنين استخري گلي و آبرو هايي خاکي را در خود جاي داده بود. بذر گلها و نشاء درختچه ها را تقريباً با هزينه شخصي و همت دوستانم از تهران و ايستگاه کشاورزي ريکپوت بمپور تهيه کردم و برای گلکاری و آراستن باغ از آقای شيخ که پرسنل ايستگاه ريکپوت بود، بهره گرفتم. پارک آماده شد و مردم هر روز برای استفاده از آن محيط زيبا به پارک می آمدند. روزی آقای صميميان مديرعامل شرکت برای سرکشي به کوره هوفمن از مسير نزديک پارک ميگذرد و متوجه حضور مردم در آنجا مي شود. با تعجب می پرسد : چه خبر است؟ مردمي که آنجا بودند، ميگويند اينجا پارک خوب و زيبائي وجود دارد. ايشان وارد پارک مي شود و پس از گشت و گذار متعجب به شرکت بر مي گردد. شب در منزل به اتفاق دوستان دور هم بوديم که ستوان دوم اميني و ستوان دوم سيستاني  وارد جمع ما شده و به من گفتند که آقای صميميان تاکيد دارند فردا شما به شرکت بياييد. پرسيدم : موضوع چيست؟ اظهار بي اطلاعي کردند. صبح اول وقت، پس از حدود يکسال به شرکت رفتم. پس از ورود به اطاق مدير عامل، ديدم که ايشان رنگ و رو پريده و در واقع از کارها و برخوردهای خود شرمنده و نادم بود. همه اتفاقات گذشته را تمام و کمال تعريف کرد که چطور به کارها و تلاش من بی توجه بوده و تسليم ياوه گويي های عده ای بيکاره بوده است. اين صحبتها و بحث ها در حضور مدير جديد (آقای مهندس محمد علي عسگری) انجام مي شد و پس از آن  بر اساس حکم آقای مهندس عسگری، به سمت معاون شرکت سهامي مکران انتخاب شدم و از روز بعد در شرکت مذکور، انجام وظيفه را آغاز کردم.

سال 1356 که سال شروع کار من در شرکت سهامی زراعی مکران بود آغاز حرکت انقلاب اسلامی و شروع فعاليت سياسيون و انقلابيون هم بود و آثارش کم کم نمايان می شد. فعاليت های موافق و مخالف بروز و نمود داشت. رفت و آمدها، شعارها رنگ و بوی تغييرات را علني کرده بود. پس از مشورت با معتمدين و هيأت مديره شرکت سهامی زراعی مکران، جمع بندی بر اين شد با توجه به اينکه کار ما و نوع فعاليت ما صرفاً کشاورزی است و حفظ و صيانت از اين مجموعه، حفظ و صيانت بيت المال و سرمايه های ملی محسوب می گردد ضمن توجه به مسايل انقلاب و مساعدت جدی و فعال در پيشرفت آن، توجه مناسب را به امور کاشت، داشت و برداشت محصولات کشاورزی که تنها ممر عايدی مردم و اعضای شرکت می باشند معطوف داريم. فلذا امور يکپارچه سازی اراضی را در روستاهای حوزه عمل شرکت به شدت تمام آغاز و با انجام کشت های گندم مکانيزه و نيمه مکانيزه سرانجام خوبی را برای کار انجام شده در پايان جمع آوری و برداشت محصول به مردم ارايه داديم. اعضای هيات مديره شرکت خصوصا مرحوم اسفنديار نوروزی و مرحوم امان الله اميريان که خدايشان بيامرزاد هميشه با هم درگير بودند و اين درگيری صرفاً در جهت اعتلای شرکت بود و هيچ گونه عداوت شخصی و منافع فردی در ميان نبود. اين دو بزرگوار خيلی از مجموعه و خصوصا اينجانب برای انجام امور حمايت می کردند. سال را به خوبی گذرانديم و مردم از محصول خوبی که عايدشان شده بود اظهار رضايت می کردند. سال 57 نيز علاوه بر اينکه با حضور جوانان و نيروهای پر جنب و جوش بلوچ در گوشه و کنار منطقه رونق خوبی را نويد می داد قدری کار توأم با مشکل شد. طبعا هر انقلابی قدری با خودسری و هرج و مرج همراه است. ما نمی توانستيم از اين قاعده مستثني شويم. فلذا با بردباری و عقلايي حرکت کردن امکان تخريب و وارد شدن آسيب به سرمايه های ملی را از فريب خوردگان احتمالی سلب و سعی بر اين بود که بيت المال حفظ شود. که بر حسب همين روند در بهمن ماه که زمان پيروزی انقلاب و اوج بحران های احتمالی بود، با حضور نيروهای اعزامی از مرکز تحت نظر روحانيت معزز در منطقه و سرکشی به روستاها و مناطق حوزه فعاليت شرکت و درخواست حفظ آرامش و عدم تعدی و تعرض به امکانات دولتی و ملی فرصت ها به سمت سازندگی پيش رفت و هيچ گونه خسارتی به بار نيامد و شرکت به کار خود ادامه داد. بگذريم.

روزی در مسجد جامع بمپور که قرار بود بعد از نماز عصر مرحوم حضرت مولانا قمرالدين رحمت الله تعالی عليه سخنراني کنند و قصد داشتند مردم را با انقلاب اسلامی هماهنگ و جهت تحقق انقلاب مسير مناسبی را بيابند (چرا که مردم خوب و متعهد بمپور با توجه به فشار اطرافيان قدری نگران بودند)، متأسفانه توسط ساواک عده ای از عزيزترين کسان خود ما که از ذکر اسامی آنان شرم بر من مستولی می گردد، تطميع شده و بدون توجه به موقعيت و جايگاه حضرت مولانا و ضرورت پيروزی انقلاب و اينکه با هم باشيم تا بهتر بتوانيم به ملک و ملت خدمات کنيم، حربه اتحاد را از جمع گرفته و با عمل سنگ پراني به حاضرين بی حرمتی کردند. که اين وضع با درايت بسيار خوب حاج پيربخش دادآفرين که در آن زمان مسئوليت فرماندهی پاسگاه ژاندارمری بمپور را به عهده داشت، به خوبی فيصله پيدا کرد و مأمورين ساواک آقای مهندس عسگری و همکاران شرکت های منطقه را که در جمع ما بودند را  شناسايي و شب هنگام به وسيله يکی از نزديکان، منازل ما که در محل شرکت سهامی زراعی بمپور بود مورد حمله قرار گرفته و شيشه های منزل آقای مهندس عسگری شکسته شد. بالاخره صبح با تلاش معتمدين فرد حمله کننده شناسايي و تنبيه شد. انقلاب سريع پيروز شد. همه مسئولين منطقه را ترک و اجازه به غارت اموال دادند. شب جلسه ای در سرپرستی شرکتها تشکيل و قرار شد آقای مهندس عسگری و ساير مديران غيربومی منطقه را ترک کنند و مسئوليت سرپرستی شرکتهای منطقه بلوچستان به عهده اينجانب قرار گرفت. به هر طريق با مذاکرات عديده با معتمدين محلی و انقلابيون و ساير دست اندرکاران توانستم کل سرمايه های ملی تحت مديريت شرکتهای منطقه را حفظ و برای ادامه خدمت در اختيار مردم و انقلاب اسلامی قرار دهم. تا آنکه حسب نظر وزارت کشاورزی و دستور شخص وزير که خود ملاکی مشهور از مرودشت فارس بود، موضوع انحلال شرکت های سهامی زراعی و تعاوني های توليد روستايي مطرح و سريعا به مرحله اجرا درآمد. (قابل ذکر است وی بدون در نظر داشتن وضعيت کشاورزان و سرمايه های هزينه شده دولتی، بيشتر قصد داشت اراضی خود را از چنگ قانون درآورد و باز همان فئودال باقی بماند). فقط شرکت تعاوني توليد ناصری خاش به جای خود حسب اراده مردم ابقا گرديد. بر اساس احکام صادره از اسفند سال 57 که شرکت ها منحل گرديدند به عنوان عضو هيأت تصفيه شرکت های بمپور و مکران منصوب گرديدم که با کمک ديگر همکاران امور را فيصله دهيم. در اول فروردين 1359 و پس از پايان امور تصفيه شرکت های مذکور به عنوان مديرعامل شرکت تعاوني توليد روستايي ناصری خاش که تنها شرکت باقيمانده از شرکت های منطقه بلوچستان بود مشغول به کار شدم.

مکران تاک